مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۶۲۲
تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم تو رئیسی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۱
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم چو رسول آفتابم به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۲۰
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم دو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۹
تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم بشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم به جمال بینظیرت به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۸
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم به لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم به که مانم به که مانم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۷
بت بینقش و نگارم جز تو یار ندارم تویی آرام دل من مبر ای دوست قرارم ز جفای تو حزینم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۶
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم همه خوبی قمر او همه شادی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۵
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۴
بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم منم آن باز که مستم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۱۳
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم قدحی دارم بر کف به خدا…
بیشتر بخوانید »