مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۰۴۲
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن چنگی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۴۱
پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن میسوخت و پر همیزد بر جا که همچنین کن شمع و فتیله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۴۰
روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن بردار طالبان را وز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۹
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۸
از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن چون آتش آر حمله کو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۷
چون جان تو میستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۶
امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن رو رو تو در گلستان بنگر به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۵
آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۴
ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران من مرد فتنه جویم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳۳
جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی…
بیشتر بخوانید »