مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۲۳۲
به حریفان بنشین خواب مرو همچو ماهی به تک آب مرو همچو دریا همه شب جوشان باش نی پراکنده چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۳۱
میدوید از هر طرف در جست و جو چشم پرخون تیغ در کف عشق او دوش خفته خلق اندر خواب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۳۰
صوفیانیم آمده در کوی تو شیء لله از جمال روی تو از عطش ابریقها آوردهایم کب خوبی نیست جز در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۹
ای غذای جان مستم نام تو چشم و عقلم روشن از ایام تو شش جهت از روی من شد همچو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۸
جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۷
مطربا اسرار ما را بازگو قصههای جان فزا را بازگو ما دهان بربستهایم امروز از او تو حدیث دلگشا را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۶
ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو بر سر ره تو ز خون آثار بین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۵
شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۴
ای بمرده هر چه جان در پای او هر چه گوهر غرقه در دریای او آتش عشقش خدایی میکند ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲۳
ای همه سرگشتگان مهمان تو آفتاب از آسمان پرسان تو چشم بد از روی خوبت دور باد ای هزاران جان…
بیشتر بخوانید »