مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۴۰۲
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده باده از آن خم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۰۱
ای صد هزار خرمنها را بسوخته زین پس مدار خرمن ما را بسوخته از عشق سنگ خارا بر آهنی زده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۰۰
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۹
ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو میگدازم چون از توام فسرده گه در کفم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۸
آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۷
ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۶
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۵
دیدم نگار خود را میگشت گرد خانه برداشته ربابی میزد یکی ترانه با زخمه چو آتش میزد ترانه خوش مست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۴
از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۹۳
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده ای جان چرا نشستی وقت…
بیشتر بخوانید »