مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۵۳۲
کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری یکی پرزهر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۳۱
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۳۰
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب مینویسد زی نویسد باز فردا ری قلم را هم تراشد او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۹
ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری گرفتم دانه تلخم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۸
مروت نیست در سرها که اندازند دستاری کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری رها کن گرگ خونی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۷
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری زهی صورت بدان صورت نمیمانی که هر باری بسوزد دل اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۶
نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری کی بگریزد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۵
اگر گلهای رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی وگر آن جان جان جان به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۴
اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۲۳
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی…
بیشتر بخوانید »