مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۸۲۲
تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری تو اصولی تو اصولی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۲۱
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری همه اجزات خموشند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۲۰
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی تو اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۹
اگر او ماه منستی شب من روز شدستی اگر او همرهمستی همه را راه زدستی وگر او چهره مستی به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۸
صنما چونک فریبی همه عیار فریبی صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۷
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی هله ای دیده و نورم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۶
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۵
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی چو هیاهوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۴
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۱۳
اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه…
بیشتر بخوانید »