مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۰۱۲
ای دل چون آهنت بوده چو آیینهای آینه با جان من مونس دیرینهای در دل آیینه من در دل من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۱
هر نفسی از درون دلبر روحانیی عربده آرد مرا از ره پنهانیی فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم برد مسلمانیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۰
روی من از روی تو دارد صد روشنی جان من از جان تو یابد صد ایمنی آهن هستی من صیقل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۹
آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه میزیبدش بدخوی و سرکشی گاه چو مه میرود قاعده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۸
خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی هم تو سلام علیک هم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۷
دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۶
سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری وصف قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دل پذیر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۵
آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی آرام جان خویش ز جانان خویش جوی اندر شکر نیابی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۴
بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰۳
ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی…
بیشتر بخوانید »