مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۰۲۲
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خوردهای گفتم نی گفت نک رنگ ترش کردهای دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۲۱
شیردلا صد هزار شیردلی کردهای در کرم از آفتاب نیز سبق بردهای چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی بشکن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۲۰
پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی چون تو منی من توام چند تویی و منی نور حقیم و زجاج…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۹
ای که تو عشاق را همچو شکر میکشی جان مرا خوش بکش این نفس ار میکشی کشتن شیرین و خوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۸
ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری سوخته باد آینه تا تو در او ننگری جان من از بحر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۷
لاله ستانست از عکس تو هر شورهای عکس لبت شهد ساخت تلخی هر غورهای مصحف عشق تو را دوش بخواندم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۶
بازرهان خلق را از سر و از سرکشی ای که درون دلی چند ز دل درکشی ای دل دل جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۵
جان و جهان میروی جان و جهان میبری کان شکر میکشی با شکران میخوری ای رخ تو چون قمر تک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۴
رو که به مهمان تو مینروم ای اخی بست مرا از طعام دود دل مطبخی رزق جهان میدهد خویش نهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
یار در آخرزمان کرد طرب سازیی باطن او جد جد ظاهر او بازیی جمله عشاق را یار بدین علم کشت…
بیشتر بخوانید »