مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۲۲
الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی تویی یار غارم امید تو دارم که سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۲۱
هم ایثار کردی هم ایثار گفتی که از جور دوری و با لطف جفتی چراغ خدایی به جایی که آیی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۲۰
اگر چه لطیفی و زیبالقایی به جان بقا رو ز جان هوایی هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۹
نشانت کی جوید که تو بینشانی مکانت کی یابد که تو بیمکانی چه صورت کنیمت که صورت نبندی که کفست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۸
نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟! چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟! چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی که گویی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۷
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۶
دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۵
در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی دانی که بر گل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۴
عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری نیکو نگر که منم آن را که مینگری من نزل و منزل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۳
نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی، چه ز من بگیری؟! نخرم فلک را، بدو حسبه والله…
بیشتر بخوانید »