مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۱۲
تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۱
تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی دل و جان غلامت چو رسد سلامت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱۰
جان جان مایی، خوشتر از حلوایی چرخ را پر کردزینت و زیبایی دایهٔ هستیها، چشمهٔ مستیها سرده مستانی، و افت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۹
کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی گه سیهپوش و عصا، که منم کالویروس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۸
به دست هجر تو زارم تو نیز میدانی طمع به وصل تو دارم، تو نیز میدانی چو در دل آمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۷
میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۶
فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بینشان همیداری بدان نشان که به هر شب چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۵
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۴
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰۳
پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند…
بیشتر بخوانید »