مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۴۲
حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالباند و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۴۱
ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۴۰
صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری قمرا میرسد تو را که به خورشید بنگری همه عالم چو جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۹
صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمیام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۸
آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۷
سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۶
خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم میباش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۵
با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۴
تو جان مایی، ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت، داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳۳
حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی…
بیشتر بخوانید »