پادشاهی اسکندر
-
بخش ۲۷
همی چاره جست آن شب دیریاز چو خورشید بنمود چینی طراز برافراخت از کوه زرین درفش نگونسار شد پرنیانی بنفش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۶
چو طینوش گفت سکندر شنید به کردار باد دمان بردمید بدو گفت کای ناکس بیخرد ترا مردم از مردمان نشمرد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۴
بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۵
سکندر بیامد دلی همچو کوه رها گشته از شاه دانش پژوه نبودش ز قیدافه چین در به روی نبرداشت هرگز…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۳
جهانجوی ده نامور برگزید ز مردان رومی چنانچون سزید که بودند یکسر همآواز اوی نگه داشتندی همه راز اوی چنین…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۲
چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند بزد نای رویین و لشکر براند همی رفت یک ماه پویان به راه چو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۱
سکندر چو بشنید از یادگیر بفرمود تا پیش او شد دبیر نوشتند پس نامهای بر حریر ز شیراوژن اسکندر شهرگیر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۰
چو برگشت و آمد به درگاه قصر ببخشید دینار چندی به نصر توانگر شد آنکس که درویش بود وگر خوردش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۹
چو لشکر شد از خواسته بینیاز برو ناگذشته زمانی دراز به شبگیر برخاست آوای کوس هوا شد به کردار چشم…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸
چو اسکندر آمد به نزدیک فور بدید آن سپه این سپه را ز دور خروش آمد و گرد رزم او…
بیشتر بخوانید »