منوچهر را سال شد بر دو شست ز گیتی همی بار رفتن ببست ستارهشناسان بر او شدند همی ز آسمان…
بیشتر بخوانید »چو آگاهی آمد به سام دلیر که شد پور دستان همانند شیر کس اندر جهان کودک نارسید بدین شیر مردی…
بیشتر بخوانید »بیامد یکی موبدی چرب دست مر آن ماه رخ را به می کرد مست بکافید بیرنج پهلوی ماه بتابید مر…
بیشتر بخوانید »بسی برنیامد برین روزگار که آزاده سرو اندر آمد به بار بهار دل افروز پژمرده شد دلش را غم و…
بیشتر بخوانید »بگوید که آمد سپهبد ز راه ابا زال با پیل و چندی سپاه فرستاده تازان به کابل رسید خروشی برآمد…
بیشتر بخوانید »همی رند دستان گرفته شتاب چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب کسی را نبد ز آمدنش آگهی پذیره نرفتند…
بیشتر بخوانید »پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشت شگفتی سخنهای فرخ نوشت که ای نامور پهلوان دلیر به هر کار پیروز برسان…
بیشتر بخوانید »چو این کرده شد روز برگشت بخت بپژمرد برگ کیانی درخت کرانه گزید از بر تاج و گاه نهاده بر…
بیشتر بخوانید »سوی دژ فرستاد شیروی را جهاندیده مرد جهانجوی را بفرمود کان خواسته برگرای نگه کن همه هر چه یابی به…
بیشتر بخوانید »تهی شد ز کینه سر کینه دار گریزان همی رفت سوی حصار پس اندر سپاه منوچهر شاه دمان و دنان…
بیشتر بخوانید »
