غزلیات سعدی

  • غزل ۸۵

    با همه مهر و با منش کینست چه کنم حظ بخت من اینست شاید ای نفس تا دگر نکنی پنجه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۶

    بخت جوان دارد آن که با تو قرینست پیر نگردد که در بهشت برینست دیگر از آن جانبم نماز نباشد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۷

    گر کسی سرو شنیدست که رفتست این است یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است نه بلند است به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۱

    چه رویست آن که پیش کاروانست مگر شمعی به دست ساروانست سلیمانست گویی در عماری که بر باد صبا تختش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۲

    هزار سختی اگر بر من آید آسانست که دوستی و ارادت هزار چندانست سفر دراز نباشد به پای طالب دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۳

    مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بی‌قرار منست به خواب درنرود چشم بخت من همه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۴

    ز من مپرس که در دست او دلت چونست ازو بپرس که انگشت‌هاش در خونست و گر حدیث کنم تندرست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۷۸

    امشب به راستی شب ما روز روشن است عید وصال دوست علی رغم دشمن است باد بهشت می‌گذرد یا نسیم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۷۹

    این باد بهار بوستانست یا بوی وصال دوستانست دل می‌برد این خط نگارین گویی خط روی دلستانست ای مرغ به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۰

    این خط شریف از آن بنانست وین نقل حدیث از آن دهانست این بوی عبیر آشنایی از ساحت یار مهربانست…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا