سعدی
-
غزل ۶۵
مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی عقابان میدرد چنگال باز آهنین پنجه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری درد پنهان به تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰
هر روز باد میبرد از بوستان گلی مجروح میکند دل مسکین بلبلی مألوف را به صحبت ابنای روزگار بر جور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۱
پاکیزه روی را که بود پاکدامنی تاریکی از وجود بشوید به روشنی گر شهوت از خیال دماغت به در رود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۲
اگر لذت ترک لذت بدانی دگر شهوت نفس، لذت نخوانی هزاران در از خلق بر خود ببندی گرت باز باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۶
ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۷
آستین بر روی و نقشی در میان افکندهای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکندهای همچنان در غنچه و آشوب…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸
چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری گرت آدمیتی هست، دلش نگاه داری به ره بهشت فردا، نتوان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲
خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشان بنه گر همتی داری، سری در پای درویشان گرت آیینهای باید، که نور حق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۳
عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن آتشم در جان گرفت از…
بیشتر بخوانید »