سعدی

  • غزل ۲۲۰

    دلم خیال تو را ره نمای می‌داند جز این طریق ندانم خدای می‌داند ز درد روبه عشقت چو شیر می‌نالم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۱

    مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند می حلالست کسی را که بود خانه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۴

    سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد مرغان چمن نعره زنان دیدم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۵

    ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد راست گویی به تن مرده روان بازآمد بخت پیروز که با ما به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۶

    روز برآمد بلند ای پسر هوشمند گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۷

    آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند وقتست اگر از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۱

    امروز در فراق تو دیگر به شام شد ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد بیش احتمال سنگ جفا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۲

    هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد همچنان عاشق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱۳

    دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد و آبی از دیده می‌آمد که زمین تر می‌شد تا به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۰۸

    مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد به لطف اگر بخرامد هزار دل…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا