سعدی
-
غزل ۲۳۶
توانگران که به جنب سرای درویشند مروتست که هر وقت از او بیندیشند تو ای توانگر حسن از غنای درویشان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۳۷
یار باید که هر چه یار کند بر مراد خود اختیار کند زینهار از کسی که در غم دوست پیش…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۳۸
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند برقع افکن تا بهشت از حور زیور برکند زان روی و خال دلستان…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۲۳۳
روندگان مقیم از بلا نپرهیزند گرفتگان ارادت به جور نگریزند امیدواران دست طلب ز دامن دوست اگر فروگسلانند در که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۳۴
آفتاب از کوه سر بر میزند ماه روی انگشت بر در میزند آن کمان ابرو که تیر غمزه اش هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۳۵
بلبلی بیدل نوایی میزند بادپیمایی هوایی میزند کس نمیبینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی میزند آتشی دارم که میسوزد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۲۹
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۳۰
شاید این طلعت میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند که در آفاق چنین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۳۱
تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند و گر به خشم…
بیشتر بخوانید »