سعدی
-
غزل ۳۱۱
متقلب درون جامه ناز چه خبر دارد از شبان دراز عاقل انجام عشق میبیند تا هم اول نمیکند آغاز جهد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۵
از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۶
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر تا تو مصور شدی در دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۷
دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر کز دست میرود سرم ای دوست دست گیر شرطست دستگیری درمندگان و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۸
فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر قامتست آن یا قیامت عنبرست آن یا عبیر گم شدم در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۱
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر بامدادان که برون…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۲
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور آدمی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۳
پروانه نمیشکیبد از دور ور قصد کند بسوزدش نور هر کس به تعلقی گرفتار صاحب نظران به عشق منظور آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۴
آن کیست که میرود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر اینست بهشت اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۹۷
زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار…
بیشتر بخوانید »