دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۳۷۰
آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۹
در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بیقراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۸
گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۷
دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که مینتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۶
دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که میزند دل از خون آن دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۵
میدان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفسیست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۴
تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۳
چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۲
دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۶۱
اگر حوا بدانستی ز رنگت سترون ساختی خود را ز ننگت سیاهی جانت ار محسوس گشتی همه عالم شدی زنگی…
بیشتر بخوانید »