دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۶۷۰
پریر آن چهره یارم چه خوش بود عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود به یادم نیست هیچ آن ماجراها…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۹
چو شب شد جملگان در خواب رفتند همه چون ماهیان در آب رفتند دو چشم عاشقان بیدار تا روز همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۸
رجب بیرون شد و شعبان درآمد برون شد جان ز تن جانان درآمد دم جهل و دم غفلت برون شد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۷
سماع صوفیان می درنگیرد که آتش هیزمی را تر نگیرد یقین میدانک جسمانیست آفت مکوپ این دست تا پا برنگیرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۶
چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بیذوقست آن کش عشق نبود چه مردهست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۵
خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۴
دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۳
تویی نقشی که جانها برنتابد که قند تو دهانها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۲
اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد وگر بیکار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۶۱
بیا ای زیرک و بر گول میخند بیا ای راه دان بر غول میخند چو در سلطان بیعلت رسیدی هلا…
بیشتر بخوانید »