دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۱۵۲۰
مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بیخودم مست جنونم مرا از کاف و نون آورد در دام از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۹
بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم گرفتم دشنهای وز خود بریدم نه آن خود نه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۸
من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم تو را هر کس به سوی خویش خواند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۷
مرا گویی که رایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۶
چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم ضمیر همدگر دانند یاران نباشم یار صادق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۵
چه نزدیک است جان تو به جانم که هر چیزی که اندیشی بدانم از این نزدیکتر دارم نشانی بیا نزدیک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۴
خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم تو می دانی که جان باغ ما اوست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۳
اگر سرمست اگر مخمور باشم مهل کز مجلس تو دور باشم رخم از قبله جان نور گیرد چو با یاد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۲
گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم زبون خاص و عامم در فراقت بیا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۱
بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم دل سنگین خود را بر دلم نه نمیبینی…
بیشتر بخوانید »