مولوی
-
غزل شمارهٔ ۵۷۲
ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند تو از نقصان و از بیشی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۱
بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند به گرد چرخ استاره چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۰
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد ز سوسن بشنو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۹
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۸
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۷
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۶
بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۵
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۴
همیبینیم ساقی را که گرد جام میگردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام میگردد دگر دل دل نمیباشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۶۳
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد…
بیشتر بخوانید »