مولوی
-
غزل شمارهٔ ۵۸۲
اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند ازیرا خواب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۸۱
مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد درختان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۸۰
صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد بشارت می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۹
دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جانها ز پرده در سرود آمد سراندازان و جانبازان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۸
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۷
چو برقی میجهد چیزی عجب آن دلستان باشد از آن گوشه چه میتابد عجب آن لعل کان باشد چیست از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۶
دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمیگنجم کز او این خانه پر باشد ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۵
ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد الا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۴
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۷۳
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو…
بیشتر بخوانید »