مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۱۰۲
عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گویاند در چوگان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۰۱
نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۰۰
بس که میانگیخت آن مه شور و شر بس که میکرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۹
ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرینها بر صفای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۸
آمدم من بیدل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر نی غلط من نامدم تو آمدی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۷
عقل بند ره روانست ای پسر بند بشکن ره عیانست ای پسر عقل بند و دل فریب و جان حجاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۶
گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر عشق دریاییست و موجش ناپدید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۵
داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار باز آن جاروب را ز آتش بسوخت گفت کز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۴
پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر کفر دان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۳
روستایی بچهای هست درون بازار دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار که از او محتسب و مهتر بازار بدرد…
بیشتر بخوانید »