مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۰۹۲
اختران را شب وصلست و نثارست و نثار چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار زهره در خویش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۱
نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر نه که همسایه آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹۰
صنما این چه گمانست فرودست حقیر تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر کوه را که کند اندر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۹
هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر عاشق روی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۸
سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر طبله کالبد آوردهام آخر بنگر بر سر کوی تو پرطبله من بین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۷
بده آن باده به ما باده به ما اولیتر هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر سر مردان چه کند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۶
هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر هله کز جنبش تو کار همه نیکوتر بدوان از پی مردان بنگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۵
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر همه غوطهها بخوردی همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۴
مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر گه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر بنشین نظاره میکن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸۳
هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر بدود روح پیاده سر…
بیشتر بخوانید »