مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۱
به سوی ما نگر چشمی برانداز وگر فرصت بود بوسی درانداز چو کردی نیت نیکو مگردان از آن گلشن گلی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۰
سیدی انی کلیل انت فی زی النهار اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۹
غره وجه سلبت قلب جمیع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر انی وجدت امراه اوصفه تملکهم او قمراء…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۸
جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۷
آفتابی برآمد از اسرار جامه شویی کنیم صوفی وار تن ما خرقه ایست پرتضریب جان ما صوفییست معنی دار خرقه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۶
انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۵
انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یا ساقی عشقنا تذکر فالعیش بلا نداک ابتر ما را سر صنعت و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۴
مرا میگفت دوش آن یار عیار سگ عاشق به از شیران هشیار جهان پر شد مگر گوشت گرفتست سگ اصحاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۷۳
بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر اندر صفت مؤمن المؤمن کالمزهر جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر حتی ملاء…
بیشتر بخوانید »