مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۲۲۲
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش چه باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۲۱
اگر گم گردد این بیدل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش وگر این بلبل جانم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۲۰
دام دگر نهادهام تا که مگر بگیرمش آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش آنک به دل اسیرمش در دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۹
یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۸
ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۷
الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش از دل و جان برکندش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۶
گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش ور زانک تو عاشق نهای رو سخره میکن خار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۵
ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش هرگز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۴
بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس بیا بیا که حریفان همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۱۳
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس گنج نهان دو کون پیش…
بیشتر بخوانید »