مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۳۸۲
ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم تا جان ز فکرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۸۱
هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم مستی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۸۰
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم شاه کله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۹
آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم سرمایه مستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۸
ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم خورشید او را ذرهام این رقص از او آموختم ای مه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۷
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۶
کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم من خاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۵
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بیآب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۴
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم ای تشنگان ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳۷۳
هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر…
بیشتر بخوانید »