مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۴۶۲
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۶۱
پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم بیرنگ فرورفتم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۶۰
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم برده ز فلک خرقه آورده که من عورم وای از دل سنگینش وز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۹
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارم سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۸
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم از قند تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۷
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم هر چند که بیهوشم در کار تو هشیارم با شیره فشارانت اندر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۶
توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم مجنون ز غم لیلی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۵
ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم جان عزم سفر دارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۴
گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم گفتم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۵۳
در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم در آب تو را…
بیشتر بخوانید »