مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۴۹۲
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم وز غربت اجسام بالله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیدهست ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۱
خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم گر هیچ گریزی بگریز از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۰
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم در سایه سرو تو مها…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۹
ساقی ز پی عشق روان است روانم لیکن ز ملولی تو کند است زبانم می پرم چون تیر سوی عشرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۸
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم من مرد غریبم نه از این شهر جهانم گر دم نزنم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۷
امروز چنانم که خر از بار ندانم امروز چنانم که گل از خار ندانم امروز مرا یار بدان حال ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۶
چون آینه رازنما باشد جانم تانم که نگویم نتوانم که ندانم از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز سوگند ندانم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۵
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم از ثور گریزیم و به برج قمر آییم پیکار نجوییم و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۴
بشکن قدح باده که امروز چنانیم کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم گر باده فنا گشت فنا باده ما بس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۸۳
امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم در عشق تو از عاقله عقل برستیم…
بیشتر بخوانید »