مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۵۱۲
گهی در گیرم و گه بام گیرم چو بینم روی تو آرام گیرم زبون خاص و عامم در فراقت بیا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۱
بیا ای آنک بردی تو قرارم درآ چون تنگ شکر در کنارم دل سنگین خود را بر دلم نه نمیبینی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۱۰
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۹
سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۸
سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم ز هجران و غریبی بازگشتم دگرباره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۷
ایا یاری که در تو ناپدیدم تو را شکل عجب در خواب دیدم چو خاتونان مصر از عشق یوسف ترنج…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۶
همیشه من چنین مجنون نبودم ز عقل و عافیت بیرون نبودم چو تو عاقل بدم من نیز روزی چنین دیوانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۵
یکی مطرب همیخواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم حریفی نیز خواهم غمگساری ز بیخویشی نداند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۴
حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵۰۳
غلامم خواجه را آزاد کردم منم کاستاد را استاد کردم منم آن جان که دی زادم ز عالم جهان کهنه…
بیشتر بخوانید »