مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۶۷۲
روز باران است و ما جو می کنیم بر امید وصل دستی می زنیم ابرها آبستن از دریای عشق ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۷۱
گر دم از شادی وگر از غم زنیم جمع بنشینیم و دم با هم زنیم یار ما افزون رود افزون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۷۰
ما به خرمنگاه جان بازآمدیم جانب شه همچو شهباز آمدیم سیر گشتیم از غریبی و فراق سوی اصل و سوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۹
آتشی نو در وجود اندرزدیم در میان محو نو اندرشدیم نیک و بد اندر جهان هستی است ما نه نیکیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۸
من به سوی باغ و گلشن می روم تو نمیآیی میا من می روم روز تاریک است بیرویش مرا من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۷
من ز وصلت چون به هجران می روم در بیابان مغیلان می روم من به خود کی رفتمی او می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۶
گفتهای من یار دیگر می کنم بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم پس تو خود این گو که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۵
عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بیخان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۴
می شناسد پرده جان آن صنم چون نداند پرده را صاحب حرم چون ز پرده قصد عقل ما کند تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۶۳
نو به نو هر روز باری می کشم وین بلا از بهر کاری می کشم زحمت سرما و برف ماه…
بیشتر بخوانید »