مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۶۰۲
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی من خابیه تو در من چون باده همیجوشی اول تو و آخر تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۰۱
ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری وز شورش زلف تو در هر طرفی سوری در حسن بهشت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۰۰
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری غماز غمت گفتا در خانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۹
ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری وز روی تو در عالم هر روی به دیواری هر ذره ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۸
ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری ای روی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۷
گر روی بگردانی تو پشت قوی داری کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری من بیرخ چون ماهت گر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۶
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۵
امشب پریان را من تا روز به دلداری در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری من شیوه پریان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۴
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری در گور کجا گنجی چون نور خدا داری خوش باش کز آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۹۳
گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری ور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری…
بیشتر بخوانید »