مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۶۲۲
ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی مانند شترمرغی گویند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۲۱
از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی کای دل تو نمیگفتی کز خویش شدم خالی این رنج چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۲۰
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی زیرا به ادب یابی آن چیز که میگویی حاشا که چنان سودا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۹
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی گفتم که در این سودا هشیار چه میجویی گفتا که در این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۸
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی چون گویم دل بردی چون عین دل مایی جانها همه پا کوبند آن لحظه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۷
عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی ایمان ز سر زلفت زنار عجب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۶
من نیت آن کردم تا باشم سودایی نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی مجنونی من گشته سرمایه صد عاقل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۵
هم پهلوی خم سر نهای خواجه هرجایی پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی هشیار به سگ ماند جز جنگ نمیداند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۴
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایی یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی هر گوشه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۱۳
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی زان ماه پرافزایش آن…
بیشتر بخوانید »