مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۹۶۲
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۶۱
در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی هر ذرهای دوان است تا زندگی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۶۰
رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی میدانک عین آنی خورشید رو نماید وز ذره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۹
ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی زخمی بزن دگر تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۸
مطرب چو زخمهها را بر تار میکشانی این کاهلان ره را در کار میکشانی ای عشق چون درآیی در عالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۷
اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی بازار زرگران بین کز نقد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۶
دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی ای عاشق الهی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۵
چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی ای جان و عقل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۴
گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری در هر دو حال خود را از یار وانگیری پا واگرفتن تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵۳
بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب…
بیشتر بخوانید »