مولوی
-
بخش ۱۵۴ – دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست
این سخن از حد و اندازهست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۵۳ – تفسیر این آیت که و ان الدار الاخره لهی الحیوان لوکانوا یعلمون کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زندهاند و سخنگوی و سخنشنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدنیا جیفه و طلابها کلاب و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی
آن جهان چون ذره ذره زندهاند نکتهدانند و سخن گویندهاند در جهان مردهشان آرام نیست کین علف جز لایق انعام…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۵۲ – باز جواب گفتن آن امیر ایشان را
گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که همچون یاسمین…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۵۱ – دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد
آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۵۰ – جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خوردهام کی سزای او را بدهم
میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۹ – قصد انداختن مصطفی علیهالسلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است
مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه میانداختی تا بگفتی جبرئیلش هین مکن که ترا بس دولتست از…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۸ – حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را
شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۷ – رفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهد
میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۶ – حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزد
آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوتهقد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۵ – حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیهالسلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی میکرد و از تنعم منع میکرد
بود امیری خوش دلی میبارهای کهف هر مخمور و هر بیچارهای مشفقی مسکیننوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و…
بیشتر بخوانید »