مولوی
-
بخش ۶۶ – تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج
اندر آن رقعه نبشته بود این که برون شهر گنجی دان دفین آن فلان قبه که در وی مشهدست پشت…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶۵ – قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست
دید در خواب او شبی و خواب کو واقعهٔ بیخواب صوفیراست خو هاتفی گفتش کای دیده تعب رقعهای در مشق…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶۴ – باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب
آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد که ز بیچیزی هزاران زهر خورد لابه کردی در نماز و در دعا کای…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶۳ – مثل
عارفی پرسید از آن پیر کشیش که توی خواجه مسنتر یا که ریش گفت نه من پیش ازو زاییدهام بی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶۲ – حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق یار بود
آن یکی زن شوی خود را گفت هی ای مروت را به یک ره کرده طی هیچ تیمارم نمیداری چرا…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶۱ – جواب دادن قاضی صوفی را
گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶۰ – باز مکرر کردن صوفی سال را
گفت صوفی قادرست آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان آنک آتش را کند ورد و شجر هم…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵۹ – مثل
آن یکی میشد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او میسوخت از تعجیل…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵۸ – بیان آنک بیکاران و افسانهجویان مثل آن ترکاند و عالم غرار غدار همچو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر همچون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن
اطلس عمرت به مقراض شهور برد پارهپاره خیاط غرور تو تمنا میبری که اختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵۷ – گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید
گفت درزی ای طواشی بر گذر وای بر تو گر کنم لاغی دگر پس قبایت تنگ آید باز پس این…
بیشتر بخوانید »