مثنوی معنوی
-
بخش ۱۴۸ – حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را
شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۷ – رفتن امیر خشمآلود برای گوشمال زاهد
میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۶ – حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزد
آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوتهقد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۵ – حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیهالسلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی میکرد و از تنعم منع میکرد
بود امیری خوش دلی میبارهای کهف هر مخمور و هر بیچارهای مشفقی مسکیننوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۴ – حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو
بود مردی کدخدا او را زنی سخت طناز و پلید و رهزنی هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر بود…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۳ – حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد
یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۲ – حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را
بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۱ – فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحه و موعظه یابند
سر چارق را بیان کن ای ایاز پیش چارق چیستت چندین نیاز تا بنوشد سنقر و بک یا رقت سر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴۰ – حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زد
واعظی بد بس گزیده در بیان زیر منبر جمع مردان و زنان رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۹ – گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازهایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل بهتر از وی صد هزاران دلربا هست همچون…
بیشتر بخوانید »