غزلیات سعدی
-
غزل ۱۵۶
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش به سر درآمد و از پای درفتاد مجنون ز جام طلعت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۷
پیش رویت قمر نمیتابد خور ز حکم تو سر نمیتابد آتش اندر درون شب بنشست که تنورم مگر نمیتابد بار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۸
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد گر در خیال خلق پری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۲
بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۳
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت تو به هر جا که فرود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۴
جان من جان من فدای تو باد هیچت از دوستان نیاید یاد می روی و التفات مینکنی سرو هرگز چنین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۴۸
چو نیست راه برون آمدن ز میدانت ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت به راستی که نخواهم بریدن از تو امید…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۴۹
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت در دلم هیچ نیاید…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۰
خوش میروی به تنها تنها فدای جانت مدهوش میگذاری یاران مهربانت آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۱
گر جان طلبی فدای جانت سهلست جواب امتحانت سوگند به جانت ار فروشم یک موی به هر که در جهانت…
بیشتر بخوانید »