دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۱۶۰
حدیث عشق به طومار در نمیگنجد بیان دوست به گفتار در نمیگنجد سماع انس که دیوانگان از آن مستند به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۱
کس این کند که ز یار و دیار برگردد کند هرآینه چون روزگار برگردد تنکدلی که نیارد کشید زحمت گل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۲
طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد داغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد دوستانت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۵
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد گفتیم که عقل از همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۶
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش به سر درآمد و از پای درفتاد مجنون ز جام طلعت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۷
پیش رویت قمر نمیتابد خور ز حکم تو سر نمیتابد آتش اندر درون شب بنشست که تنورم مگر نمیتابد بار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۸
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد گر در خیال خلق پری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۲
بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۳
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت تو به هر جا که فرود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۴
جان من جان من فدای تو باد هیچت از دوستان نیاید یاد می روی و التفات مینکنی سرو هرگز چنین…
بیشتر بخوانید »