دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۱۷۸

    کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد وان چه تیرست که در جوشن جان می‌گذرد آن نه شخصی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۹

    کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد تشنه جان می‌دهد و ماء معین می‌گذرد سرو اگر نیز تحول کند از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۰

    انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد امروز یقین شد که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۱

    باد آمد و بوی عنبر آورد بادام شکوفه بر سر آورد شاخ گل از اضطراب بلبل با آن همه خار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۴

    آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد نه دل من که دل خلق جهانی دارد به تماشای درخت چمنش حاجت نیست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۵

    بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد چندین وفا که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۶

    آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد ترک از خراسان آمدست از پارس یغما می‌برد شیراز مشکین می‌کند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۷

    هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد صد کاروان عالم اسرار بگذرد مست شراب و خواب و جوانی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۱

    مگر نسیم سحر بوی یار من دارد که راحت دل امیدوار من دارد به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۷۲

    هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا