دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۱۹۲

    گر آن مراد شبی در کنار ما باشد زهی سعادت و دولت که یار ما باشد اگر هزار غمست از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۹۳

    شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی‌خبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد عاشقان کشتگان معشوقند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۶

    بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد خود کرده بود غارت عشقش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۷

    هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد آن کس که دلی دارد آراسته…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۸

    به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد نچمی که شاخ طوبی به ستیزه برنریزد هوس تو هیچ طبعی نپزد که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۹

    آه اگر دست دل من به تمنا نرسد یا دل از چنبر عشق تو به من وانرسد غم هجران به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۲

    زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد هر که ز ذوقش درون سینه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۳

    کدام چاره سگالم که با تو درگیرد کجا روم که دل من دل از تو برگیرد ز چشم خلق فتادم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۴

    دلم دل از هوس یار بر نمی‌گیرد طریق مردم هشیار بر نمی‌گیرد بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۸۵

    کسی به عیب من از خویشتن نپردازد که هر که می‌نگرم با تو عشق می‌بازد فرشته‌ای تو بدین روشنی نه…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا