دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۳۰۴

    آن کیست که می‌رود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر اینست بهشت اگر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۷

    زنده کدامست بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۸

    شرطست جفا کشیدن از یار خمرست و خمار و گلبن و خار من معتقدم که هر چه گویی شیرین بود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۹

    ای صبر پای دار که پیمان شکست یار کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار برخاست آهم از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۰۰

    یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند در رضای یار گر بر وجود عاشق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۴

    آمد گه آن که بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار خواب از سر خفتگان به دربرد بیداری بلبلان اسحار ما…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۵

    خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار چون نتواند کشید دست در آغوش یار گر دگری را شکیب هست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۶

    دولت جان پرورست صحبت آمیزگار خلوت بی مدعی سفره بی انتظار آخر عهد شبست اول صبح ای ندیم صبح دوم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۲

    شیرین دهان آن بت عیار بنگرید در در میان لعل شکربار بنگرید بستان عارضش که تماشاگه دلست پرنرگس و بنفشه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹۰

    تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید کدام دیده به روی تو…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا