دیوان اشعار سعدی
-
رباعی شمارهٔ ۲۴
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست از هر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۵
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست یا مغز برآیدم چو بادام از پوست غیرت نگذاردم که نالم به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹
آن سست وفا که یار دل سخت منست شمع دگران و آتش رخت منست ای با همه کس به صلح…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۰
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست گویی به گناه مسخ کردندش پوست وقتی غم او بر همه دلها…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۱
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۲
چون حال بدم در نظر دوست نکوست دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶
گویند هوای فصل آزار خوشست بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست ابریشم زیر ونالهٔ زار خوشست ای بیخبران اینهمه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۷
خیزم بروم چو صبر نامحتملست جان در قدمش کنم که آرام دلست و اقرار کنم برابر دشمن و دوست کانکس…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸
آن ماه که گفتی ملک رحمانست این بار اگرش نگه کنی شیطانست رویی که چو آتش به زمستان خوش بود…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۲
وه وه که قیامتست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تراست شاید که تو دیگر به زیارت…
بیشتر بخوانید »