دیوان اشعار سعدی
-
رباعی شمارهٔ ۸۷
منعم که به عیش میرود روز و شبش نالیدن درویش نداند سببش بس آب که میرود به جیحون و فرات…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۸۱
تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز هرچند که راهم به تو دورست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۸۲
نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز ور بگریزم ز دست ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۸۳
ای ماه شبافروز شبستانافروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز تو خود به کمال خلقت آراستهای پیرایه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۷
هرچند که هست عالم از خوبان پر شیرازی و کازرونی و دشتی و لر مولای منست آن عربیزادهٔ حر کاخر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۸
بستان رخ تو گلستان آرد بار وصل تو حیات جاودان آرد بار بر خاک فکن قطرهای از آب دو لعل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۹
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر دلداری خلق هرچه بیش اولیتر ای دوست به دست دشمنانم مسپار گر میکشیم به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۸۰
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز وی بیسببی گرفته پای از من باز ای دست از آستین برون…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۴
من چاکر آنم که دلی برباید یا دل به کسی دهد که جان آساید آن کس که نه عاشق و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۵
این ریش تو سخت زود برمیآید گرچه نه مراد بود برمیآید بر آتش رخسار تو دلهای کباب از بس که…
بیشتر بخوانید »