سعدی
-
غزل ۴۱
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم خرقهپوشان صوامع را دو تایی چاک شد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲
بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم نفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم بس که بودم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۳
در میان صومعه سالوس پر دعوی منم خرقهپوش جو فروش خالی از معنی منم بتپرست صورتی در خانهٔ مکر و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش دشمن به دشمن آن نپسندد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ چون دست میدهد نفسی موجب فراغ کاین سیل متفق بکند روزی این درخت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰
عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل گر مسلمانی رفیقا دیر و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش به عین عجب و تکبر نگه به خلق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۵
هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش تکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش کی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶
گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش باز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش بز نیم در آخور قسمت، گیاهی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷
صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش گوی خیری که توانی ببر از میدانش چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر…
بیشتر بخوانید »