سعدی
-
غزل ۲۸۶
اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید جان رفتست که با قالب مشتاق آید همه شبهای جهان روز کند طلعت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۷
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید مرا تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۸
که برگذشت که بوی عبیر میآید که میرود که چنین دلپذیر میآید نشان یوسف گم کرده میدهد یعقوب مگر ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۹
آن نه عشقست که از دل به دهان میآید وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید گو برو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۳
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید خاک وجود ما را گرد از عدم برآید گر پرتوی ز رویت در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۴
به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید امید نیست که دیگر به عقل بازآید کبوتری که دگر آشیان نخواهد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۵
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۷۹
فراق را دلی از سنگ سختتر باید مرا دلیست که با شوق بر نمیآید هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم بیا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۰
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید گرت مشاهده خویش در خیال آید مجال صبر همین بود و منتهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۲۸۱
امیدوار چنانم که کار بسته برآید وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید من از تو سیر…
بیشتر بخوانید »