سعدی
-
غزل ۴۵۱
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۵
در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن اینست که دور از لب و دندان منست آن عارض نتوان گفت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۶
ای کودک خوبروی حیران در وصف شمایلت سخندان صبر از همه چیز و هر که عالم کردیم و صبوری از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۷
برخیز که میرود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۸
خوشا و خرما وقت حبیبان به بوی صبح و بانگ عندلیبان خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست که ساکن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۱
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیشست و چمن کوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۲
گر غصه روزگار گویم بس قصه بی شمار گویم یک عمر هزارسال باید تا من یکی از هزار گویم چشمم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۳
بکن چندان که خواهی جور بر من که دستت بر نمیدارم ز دامن چنان مرغ دلم را صید کردی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۴۴
یا رب آن رویست یا برگ سمن یا رب آن قدست یا سرو چمن بر سمن کس دید جعد مشکبار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۳۷
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم…
بیشتر بخوانید »