سعدی
-
غزل ۴۸۷
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به با توانای معربد نکنی بازی به چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۸
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای من ز فکر تو به خود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۹
ای رخ چون آینه افروخته الحذر از آه من سوخته غیرت سلطان جمالت چو باز چشم من از هر که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۳
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت مینیاید چهره زیبای تو چون تو حاضر میشوی من غایب…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۸۵
ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو نادرست اندر نگارستان دنیی روی تو دختران مصر را کاسد شود بازار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۶
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه وان چشم آهوانه که چون میکند نگاه تو سرو دیدهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۹
من از دست کمانداران ابرو نمییارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۰
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۱
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او سر نتواند کشید پای ز زنجیر او گو به سنانم بدوز یا به…
بیشتر بخوانید »