سعدی
-
غزل ۵۱۰
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی قرین یار زیبا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۱
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی با چشم نمیبیند یا راه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۴
چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۵
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۶
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی که بامداد پگاهش تو روی بنمایی جهان شبست و تو خورشید عالم آرایی صباح…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۷
گرم راحت رسانی ور گزایی محبت بر محبت میفزایی به شمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۰
تا کیم انتظار فرمایی وقت نامد که روی بنمایی؟! اگرم زنده باز خواهی دید رنجه شو پیشتر چرا نایی عمر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۱
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامتگوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۲
تو با این لطف طبع و دلربایی چنین سنگین دل و سرکش چرایی به یک بار از جهان دل در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۳
تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند مثل…
بیشتر بخوانید »